شروعِ یک آغاز در آخرین چهارشنبه

مدتهای مدیدی بود که خیال نوشتن در سر داشتم و هنر نوشتن نه . یک دانشجوی ساده ی کارشناسی علوم اجتماعی بودم با دغدغه های کم و زیاد. روزها و شبها را میگذراندم که به خیال خودم بگذرند و بروند تا پایان عمر برسد و رهایی ...

اما دریغ که رهایی در چیزی بود که سالها به خیال آن بودم . رهایی برای یک زن در سرزمینی که بهای زن بودن آنقدر زیاد است که قدرتی فراتر از توان من میخواهد اما نوشتن راهی است برای رهایی ،برای خالی شدن و تحقق رویاها در سرزمینهای دور دست ، آنقدر دور که دست هیچ کس به آن نرسد تا سرکوبش کند .

و بالاخره در یک غروب غم انگیز ، میان صدای ترقه و بوی دود ، روز چهارشنبه 22 اسفند ماه 1396 در یک آن تصمیم گرفتم که بنویسم اینبار دیگر نه برای خودم ، برای جماعتی مانند خودم که خسته اند از دنیای متن های دوخطی تلگرامی و هجویات سرگرم کننده ی توییتر و دلشان حرفی میخواهد از جنس خودشان و دنیایی که در دوردست هاست...

امروز من یک فارغ التحصیل کارشناسی علوم اجتماعی از دانشگاه الزهرا بعد از شکستی ناراحت کننده در مسیر عادی همیشگی ام روی فرش اتاقم نشسته ام و به نوشتن فکر میکنم ... و خوانندگانی که زیاد نیستند ... و دنیایی که دور است از گزند آدمهای واقعی

/ 2 نظر / 136 بازدید
masterazar

سلام خوش آمدید به جمع وبلاگ نویسان