خدا رفتنی است :)

خدا رفته بود.

در یک شب آرام بهاری . چمدانش را برداشته بود و میان صدای جیرجیرک ها آرام و پاورچین پاورچین قدم برداشته بود و دستگیره در را بی سرو صدا چرخانده بود که ناگهان بهار با همه رنگهایش خشک و خاکستری شد.

اما فردا صبح که آدمها بیدار شدند مثل هرروز خوشحال بودند از هوای تازه و هیچکس نفهمید که جای خدا خالیست و به جایش بالش و پتوی تا شده زیر ملافه اش پنهان شده .

روزها میگذشت و بهار ادامه میافت ، تابستان دیگر گرم نشد، پاییز دیگر دلگیر و نارنجی نبودو زمستان خنک و بهاری بود. هرروز بهار بود و رنگی ... اما هیچکس نمیدید چقدر رنگها خاکستری اند و چقدر هوای بهاری گرفته است . زمستان که شد آدمهای شاد خسته شدند از بهار و دلشان گرفت ، دعا کردند که شاید بهار تکراری خسته کننده از خانهایشان برود اما خدا رفته بود و هیچ کس نمیدانست باید با این همه گل و زیبایی زشت منظر چه کند.

این بهار زمستان شدنی نبود ، این خوشی لوس و خسته کننده بارش از مصیبت طوفان سنگین تر بود و خدا تنهایشان گذاشته بود با عشق ، با بهار ، با رنگ ، با دل خوش ناخوش .


/ 0 نظر / 131 بازدید